حاج ملا هادي السبزواري

500

شرح مثنوى

( ( 4015 ) ) تو از آن مرغ هوايى فهم كن * كه نديدستى طيورِ مِن لَدُن ن 1239 10 - ك 411 22 مرغ هوايى : تو نه طاير قدسى و نه لَدُن مَليكٍ مُقتَدِرٍ ( ( 4016 ) ) جاى سيمرغان بود آن سوى قاف * هر خيالى را نباشد دستباف ن 1239 11 - ك 411 22 آن سوى قاف : چنان كه شيخ عطَّار نيز در منطق الطَّير سرايد ، كه طيور جمع آمده ، گفتند : هست ما را پادشاهى بىخلاف در پس كوهى كه هست آن كوه قاف نام او سيمرغ و سلطان طيور او به ما نزديك و ما زو دور دور بسكه دريا بسكه خشكى در ره است هان نپندارى كه راهى كوته است و قاف سه وجه دارد : قافِ قدرت ، و قاف قلم اعلى - كه عقل كلّ است - و قاف قلب - كه عرش الرحمن است ، و آن سوى آن لطيفهء اخفويه است . و صيغهء جمع در « سيمرغان » به سبب تعدد طرز و طور كاملان است ، به حسب ظاهر . ليك چون در نگرى متّفق يك كارند دستباف : به كسر تاء مثناة . ( ( 4017 ) ) جز خيالى را كه ديد آن اتفاق * آن گهش بعد العيان افتد فراق ن 1239 12 - ك 411 23 جز خيالى را : يعنى بجز خيالى كه به جهت مقدسهء فوقانيهء وفاق و وحدت اشيا رسيد . افتد فراق : يعنى از وحدت به كثرت آيد . ( ( 4018 ) ) نه فراق قطع بهر مصلحت * كامن است از هر فراق آن منقبت ن 1239 13 - ك 411 23 فراق قطع : يعنى فراقى كه در عين وصال است ، و كثرتى كه عين وحدت است . بهر مصلحت : يعنى بلكه فراقى كه بهر مصلحت است ، كه اصلاح خلق باشد . ( ( 4019 ) ) بهر استبقاء آن روحى جسد * آفتاب از برف يك دم در كشد ن 1239 14 - ك 411 24 در كشد : يعنى نمىگدازد برف را و آبش نكند ، بلكه در بشر رو پوش آمد آفتاب